تبليغاتX
دلنوشته های چرکولک
دلنوشته های چرکولک

خاطرات روزمره و دلنوشتهای چرکولک

شيرين دختر دايي من ديشب خونه ما  بود ........

از من خواست كتاب نگي نگران واسش بخونم .

نگي هميشه نگران بود ..... مي خواست بره پياده روي مي ترسيد بارون بياد ..... نگران بود صبحونه چي بخوره و چي نخوره .........

نگي خيلي نگران بود ................ .

شيرين پرسيد چركولك فكر مي كني نگي بزرگ بشه

نگراني هاش تموم مي شه ؟؟!!

با خودم فكر كردم نگي چقدر بدبخت مي شه اگه بزرگ بشه

بهش گفتم آره .... اما نگراني هاش فرق مي كنه

خب نگراني هاش چيه ؟

اگه نگي هم سن من بود ...... ديگه از هواي باروني و آفتابي گله نميكرد .

دي جي آذر : چيه ناراحتي فيفا تيم واليبالتون تحريم كنه ؟؟!!! .............

نه ......... رئيس جمهور قول داده خودش يه فيفا تو ايران را بندازه

شوخي مي كني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.................. نه جدي مي گم

شيرين : ما كشور خيلي خوبي داريم نه ؟؟

من : آره ........... خيلي

 فقط بدون اگه از آسمون 1000 تا شهاب سنگ به زمين بخوره

 يكي از اون سنگا به سر ما ايرانيا نمي خوره ...

 شيرين : خدا هوامونو داره ؟؟ ..............

نه عزيزم دولتمردامون خيلي مغزن .

شيرين خيلي مغزن يعني چي ؟؟ ..................

 هيچي بابا شوخي كردم .

اگه نگي هم سن من بود .............

 نگراني هاشو فراموش مي كرد ...........

باید درک کنی ، باید بفهمی  ... وقتي كه ذهنت قفل مي زني

و به خودت مي گي حتي يه ثانيه هم به اينكه اونا اون بالا دارن چكار 

مي كنن  فكر نكن ، دلت را چه میکنی !؟

عشقي كه به وطنت داري رو چيكار مي كني ؟

چقدر آدم ها فریاد دارند ، چقدر حق دارند و چقدر حرفشون اجازه دارن تو مملكت ما بزنن !؟

سخت ترین چیز همیشه همین بوده که لبریز از حرف باشی ولی مجبور باشی با نگاهی خونسرد سکوت کنی حرف نزني .

خيلي سخته خيلي .

شيرين هنوز اصرار داره بدونه نگراني هاي من چيه  ؟ ........

 شايد فكر مي كنه بزرگ بشه  نگراني هاي من داشته باشه .............

 واقعاً تو هم بزرگ بشي   از بزرگ شدنت نا اميد می شي .

به شیرین می گم كاشكي من هنوز بچه بودم .............

 كاشكي هنوز توي باغچه خونمون مي تونستم دوچرخه م هي دستمال بكشم تا برق بندازه ........

كاشكي  تفنگم داشتم و بنگ بنگ به گربه اي كه

از جلوي مدرسه اي كه يه قسمتش خونه ما بود 

 رد مي شد تيراندازي مي كردم ................

 چقدر دلم مي خواست موهاي اعظم

دختر مستخدم مدرسه رو بكشم و فرار كنم ............

چقدر اون روزا دلم خوراكي هاي خوشمزه مي خواست ................

 اين همه دلم ميخواست و هر روز به آرزوم مي رسيدم اما الان چي ؟؟

 

این پست به نفر اول استاد و دوست مهربانم استاد فتحی تقديم می شود

 

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:23 توسط چرکولک| |

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.


از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد.

 

باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. 


مستاصل شد...


از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.


گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.


نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....


قدري پايين تر آمد.


وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟


آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.


وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.


وقتي باقي تنه را سُرخورد و داشت پايش به زمين می رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟


ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد!!!

 

ناگهان به زمین خورد

و چنین گفت :

مرد حسابی تو اوومدی من چیزی به تو ندادم ؟؟

 

كتاب كوچه احمد شاملو  


جمله روز :  وقتی به خودمان دروغ می گوییم آن را بلند تر فریاد می زنیم . اریک هافر

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 9:38 توسط چرکولک| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت